عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب

عشق ما نیازمند رهایی است

آدمهای عجیبی شده‎ایم. نمی‌دانم از کی ولی قطعا به قدمت تاریخ است این حس تملکی که نسبت به هم پیدا کرده‌ایم. عاشق می‌شویم و دل می‌بندیم، بعد همه‌ی تلاش و ترفندمان را به کار می‌بریم تا آن آدم را “از آن خود” کنیم. بعد فاتحانه به خود می‌بالیم که او را به چنگ آورده‌ایم.

کم‌کم محدوده‌ی حریم خصوصی یکدیگر را بی‌آنکه آگاه باشیم، تنگتر و تنگتر می‌کنیم. چرا؟ چون می‌ترسیم آن به دست آمده را دوباره از دست بدهیم. اختیار یکدیگر را سلب می‌کنیم. کم‌کم می‎فهمیم که عاشق تصویری شده‌ایم که از آن فرد ساخته بودیم، نه خودش، تمام و کمال، همانگونه که هست، با تمام ضعف‌ها و کاستی‌هایش. بعد تلاش می‌کنیم که او را تغییر دهیم. این است که تیشه‌ای به دست می‌گیریم و شروع می‌کنیم به تراشیدن او، تا آن زوایدی که به مزاجمان خوش نمی‌آید را بتراشیم و تصویر آن آدم را نزدیک کنیم به نقشی که از او در ذهنمان پرورانده بودیم. غافل از اینکه این ضربه‌ها درد دارد. صدمه می‌زند به اویی که دوستش داریم. و با هر ضربه‌ای که می‌زنیم او را مجروحتر و آزرده‌تر می‌کنیم.

دوستی که یادش به خیر باد، معتقد بود که اگر بخواهی صفاتی را که از نظر تو منفی است، از شریکت بگیری، انگار که شالوده‌اش را دستکاری می‌کنی و دیگر آن آدمی که عاشقش شده بودی نخواهد بود. چون مجموعه خصلت‌هاست که شخصیت او را می‌سازد و با این کار درواقع “آنِ” او را از او می‌گیری.

ما آدمها یاد نگرفته‎ایم که آزادانه به هم عشق بورزیم. یاد نگرفته‌ایم که به تملک نگیریم و زیر بار تملک نرویم. از این هم فراتر رفته‌ایم. “تو مال منی” از عاشقانه‌ترین جمله‌هایی است که به کار می‌بریم و برایمان بار ارزشی دارد. وقتی اینگونه کسی را دوست داریم، آن فرد را در حد شیئ تقلیل داده‌ایم.

حالا طبیعی است برای که شیئی که قدرت انتخاب ندارد، این شمایید که تعریف می‌کنید جایش کجا باشد و چگونه باشد. توقعات از اینجا ریشه می‌گیرد و مثل علفی هرز به پای رابطه می‌پیچد تا سرانجام، درختی که می‌تواند ثمره دهد را خشک کند. ما هنوز نفهمیده‌ایم که اگر کسی بخواهد برود، می‎رود. که به زور نمی‌توانیم کسی را نگه داریم و اتفاقا آن لحظه‎ای که به جبر بخواهی او را حفظ کنی با سرعت بیشتری از دستش خواهی داد.

نفهمیده‌ایم که برای نگه داشتن، باید رها کرد. رها… یعنی بگذاریم که فقط باشد، همانطور که خود می‌خواهد، نه آن گونه که ما می‌خواهیم. ما هنوز لذتِ داشتن معشوق واقعی را نچشیده‌ایم، معشوق واقعی، با همه‌ی ابعادی که دارد و آنچنان که هست. چون عاشق معشوقی هستیم که در ذهنمان پرداخته‌ایم.

ما آدمها سهم آزادی هم را قربانی حس خودخواهی‌مان می‌کنیم وحس عشق را قربانی تملک‌مان. ما از وقتی یاد گرفته‌ایم که زمین را سند بزنیم، آدمها هم سند می‌زنیم. “آنت” قهرمان رمان “جان شیفته” به شوهرش می‌گوید شاید بتوانی جسمم را از آن خود کنی، با روح سرکشم چه می‌کنی…

ما آدم‌ها…

«پنجه درافکنده‌ایم با دستهایمان به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می‌کشیم بار دیگران را،

به جای همراهی کردنشان!

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب.

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه…»

(مارگوت بیکل) ترجمه احمد شاملو

مرور بیشتر...

0

مطلب پیشنهادی

رمال اگر غیب می‌دانست، خود گنج پیدا می‌كرد

unseen treasure proverb مجموعه: دنیای ضرب المثل   داستان ضرب المثل رمال اگر غیب می‌دانست، خود …

پلورالیسم

پلورالیسم و جهان هستی

پلورالیسم و جهان هستی پلورالیسم نگرشی است بر جهان هستی تا زیادی خواهی انحصارگران را، …

داستان کوتاه آكواريوم

short story aquarium مجموعه: داستانهای خواندنی    داستان های جالب و خواندنی داستان کوتاه و آموزنده …

دلنوشته/ خدﺍﻭﻧﺪﺍ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮ…

talk god مجموعه: آرامش سبز دلنوشته برای خدا خدﺍﻭﻧﺪﺍ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮ… ﺧﻮﺩﻣﺤﻮﺭﯼ …

مارتین لوتر کینگ

بزرگترین دستاورد مارتین لوتر کینگ مبارزه «غیر خشونت‌آمیز» او علیه بی‌عدالتی بود.

پنجاهمین سالگرد ترور مارتین لوترکینگ؛ رویایی که او داشت روزی به یادآوری و تجلیل از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × دو =

http://www.20script.ir