بایگانی برچسب ها : داستان کوتاه

داستان کوتاه زنده به گور اثری از صادق هدایت

زنده به گور – صادق هدایت صادق هدایت از یادداشتهای یک نفر دیوانه: نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بد مزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتاده‌ام. بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است. رختخواب بوی عرق و بوی تب میدهد، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه آكواريوم

short story aquarium مجموعه: داستانهای خواندنی    داستان های جالب و خواندنی داستان کوتاه و آموزنده آكواريوم  دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌.تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه نهایت عشق

داستان کوتاه

نهایت عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشق‌شان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت ... بیشتر بخوانید

آموزنده ترین داستان کوتاه «پزشک و سه مریض»

Story مجموعه: داستانهای خواندنی   داستان کوتاه   سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد. در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد. آنها داشتند ... بیشتر بخوانید

داستان جالی «گداهای بازاریاب»

گداهای بازاریاب مجموعه: داستانهای خواندنی داستان جالی «گداهای بازاریاب»   دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه سرزنش

داستان کوتاه سرزنش پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه مادلن – صادق هدایت

مادلن پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی كوچك. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاكستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمكت‌های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میكردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون كه آواز شور انگیز و اندوهگین ‹‹كشـتیبان ولگـا›› را از روی صفحه سیاه درمی ... بیشتر بخوانید

داستانک زیبای عشق و هوس یک پسر

عشق و هوس یک پسر! میخواهیم با بیان داستانی زیبا به بیان تفاوت بین عشق و هوس بپردازیم. تفاوت عشق و هوس پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام’ گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه و آموزنده :درس آموزگار به شاگردانش

داستان کوتاه درس آموزگار به شاگردانش معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه، پیرمرد و کاسه چوبی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه‌ی چهارساله‌اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. تکه‌های غذا از توی قاشقش قل می‌خورد و ... بیشتر بخوانید