بایگانی برچسب ها : صادق هدایت

داستان کوتاه مادلن – صادق هدایت

مادلن پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی كوچك. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاكستری و دختـرانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمكت‌های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشـته بـه آنهـا نگـاه میكردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون كه آواز شور انگیز و اندوهگین ‹‹كشـتیبان ولگـا›› را از روی صفحه سیاه درمی ... بیشتر بخوانید

داستان کوتاه سگ ولگرد از صادق هدایت

سگ ولگرد چند دکان کوچک نانوایی، قصابی، عطاری، دو قهوه‌خانه و یک سلمانی که همهٔ آن‌ها برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدایی زندگی بود تشکیلِ میدانِ ورامین را می‌داد. میدان و آدم‌هایش زیر خورشید قهار، نیم‌سوخته، نیم‌بریان شده، آرزوی اولین نسیم غروب و سایهٔ شب را می‌کردند. آدم‌ها، دکان‌ها، درخت‌ها و جانوران از کار و جنبش افتاده بودند. ... بیشتر بخوانید